تبلیغات
فاطمییون - رفتار شناسی خلیفه دوم(3)
اللهم عجل لولیک الفرج

رفتار شناسی خلیفه دوم(3)

چهارشنبه 1389/02/1 20:12

نویسنده : عبد الزهرا

ازدواج اجبارى

«عاتكه» بنت زید، همسر عبدالله بن ابى بكر بود. «عبدالله» به او مال فراوانى بخشید كه پس از وى ازدواج نكند; او نیز پذیرفت. پس از مرگ عبدالله مردانى به خواستگارى آن زن آمدند، ولى وى بر سر پیمانش بود و به آنها جواب منفى داد. خلیفه دوم به ولىّ آن زن گفت: او را براى من خواستگارى كن. عاتكه، خلیفه را نیز جواب ردّ داد. این بار عمر به ولىّ آن زن فرمان داد كه او را به ازدواج من درآور (فقال عمر: زوّجنیها!) او نیز به دستور عمر عمل كرد... .

ازدواج اجبارى

«عاتكه» بنت زید، همسر عبدالله بن ابى بكر بود. «عبدالله» به او مال فراوانى بخشید كه پس از وى ازدواج نكند; او نیز پذیرفت. پس از مرگ عبدالله مردانى به خواستگارى آن زن آمدند، ولى وى بر سر پیمانش بود و به آنها جواب منفى داد. خلیفه دوم به ولىّ آن زن گفت: او را براى من خواستگارى كن. عاتكه، خلیفه را نیز جواب ردّ داد. این بار عمر به ولىّ آن زن فرمان داد كه او را به ازدواج من درآور (فقال عمر: زوّجنیها!) او نیز به دستور عمر عمل كرد... .


عمر بر آن زن وارد شد (و چون زن میلى به او نداشت، از اجابت دعوتش امتناع مى كرد، لذا) با آن زن درگیر شد، تا بر او غلبه كرد و با او همبستر شد. (فأتاها عمر فدخل علیها فعاركها حتّى غلبها على نفسها فنكحها).

خلیفه دوم پس از پایان كار، گفت: «اُفّ، اُفّ، اُفّ; اُف، اُف، اُف». (با این كلمات) از آن زن ابراز انزجار كرد و سپس از آنجا خارج شد و به نزد او نیامد; تا آنكه خدمتكار آن زن، براى عمر پیام فرستاد كه بیا، من او را براى تو آماده مى كنم!(52)
شكستن سر عثمان بن حنیف

«ذهبى» در كتابش نقل مى كند كه روزى عمر بن خطّاب و «عثمان بن حنیف» در مسجد با یكدیگر گفتگو و جدال مى كردند; مردم نیز اطراف آن دو حضور داشتند. ناگهان عمر خشمگین شد و مشتى از سنگ ریزه هاى مسجد را گرفت و به صورت عثمان زد. سنگریزه ها پیشانى عثمان را شكافت (... فقبض من حصباء المسجد قبضة ضرب بها وجه عثمان، فشجّ الحصى بجبهته آثاراً من شجاج).

عمر وقتى دید خونِ پیشانى عثمان بر محاسنش سرازیر شد، گفت: خونت را پاك كن (فلمّا رأى عمر كثرة تسرّب الدّم على لحیته قال: امسح عنك الدّم).

عثمان گفت: مترس! به خدا سوگند! من از رعیّت تو ـ كه مرا به سوى آنان فرستادى ـ هتك حرمتى بیش از هتك حرمت تو نسبت به خودم دیدم!(53)

ابن عبّاس! از من دور شو

«طبرى» و «ابن اثیر» در تاریخ خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه روزى عمر از من پرسید: آیا مى دانى چرا بعد از محمّد(صلى الله علیه وآله)قوم شما خلافت را از شما (بنى هاشم) دریغ داشتند؟ من دوست نداشتم جوابش را بدهم، لذا گفتم: اگر از سبب آن آگاه نباشم، امیرالمؤمنین!

(یعنى عمر) مرا به آن آگاه خواهد ساخت. گفت: چون مردم نمى خواستند نبوّت و خلافت در یك خاندان جمع شود و آنگاه شما بر مردم فخر كنید! از این رو، قریش براى خود خلیفه اى برگزید و موفّق نیز بود.

گفتم: اگر اجازه بدهى من سخن بگویم و بر من خشمگین نشوى، من سبب آن را خواهم گفت (إن تأذن لی فی الكلام وتمط عنّی الغضب تكلّمتُ).

عمر به من اجازه داد و من نیز گفتم: اینكه گفتى قریش خلیفه اى برگزید و موفّق نیز بود، اگر قریش آن كس را كه خدا اختیار كرده بود (یعنى على(علیه السلام)) را بر مى گزید(54)، آن زمان موفّق بود. امّا اینكه گفتى قریش كراهت داشت كه خلافت و نبوّت در ما جمع شود، بدان كه خداوند در قرآن گروهى را كه از پیروى دستورات الهى كراهت داشتند، نكوهش كرده، مى فرماید: «(ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ); آنها از آنچه كه خداوند نازل كرده كراهت داشتند و از این رو، خدا اعمالشان را حبط و نابود كرد».(55)

خلیفه دوم (در برابر سخنان ابن عبّاس عصبانى شد و سخنانى گفت، از جمله) گفت: «أبت والله قلوبكم یا بنی هاشم إلاّ حسداً ما یحول، وضغناً وغشّاً ما یزول; به خدا سوگند! در دل هاى شما بنى هاشم حسادتى است كه از بین نمى رود و كینه و غِشّى وجود دارد كه هرگز زایل نمى شود!».

گفتم: آرام باش اى امیرالمؤمنین! قلبهاى گروهى كه خداوند از آنها رجس و پلیدى را برده و به طور كامل آنها را پاك گردانیده، به حسادت و غش وصف نكن! زیرا قلب پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز از قلب بنى هاشم است (مهلاً یا أمیرالمؤمنین! لاتَصِف قلوب قوم أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهیراً(56) بالحسد والغشّ).

عمر خشمگین شد و در برابر پاسخ منطقى ابن عبّاس گفت: «إلیك عنّی یا ابن عبّاس; اى ابن عبّاس از من دور شو!».

برخاستم كه از آنجا بروم عمر مرا نگه داشت و گفت: بمان. و آنگاه سخنانى براى دلجویى گفت.(57)

ملاحظه مى كنید، با آنكه خلیفه خود آغازگر سخن بود و ابن عبّاس براى سخن گفتن اجازه گرفت و از او پیمان گرفت كه عصبانى نشود; باز هم خلیفه در برابر سخنان منطقى ابن عبّاس تاب نمى آورد، برمى آشوبد و به اتّهام زنى روى مى آورد.

تو با خلیفه سخن بگو!

مسلمانان تا آنجا از تندخویى خلیفه دوم به ستوه آمده بودند كه مطابق نقل طبرى و بلاذرى، روزى جمعى از مسلمانان به عبدالرّحمن بن عوف گفتند: «كلّم عمر فانّه قد أخشانا حتّى ما نستطیع أن ندیم إلیه أبصارنا; به عمر بگو (و پیام ما را به او برسان) او آن قدر ما را ترسانده كه نمى توانیم به سوى او چشم بدوزیم».(58)

جالب است بدانیم كه ابوبكر به هنگام وفاتش از عبدالرّحمن بن عوف درباره عمر سؤال كرد. عبدالرّحمن آن روز نیز گفت: «فیه غلظة; در او تندخویى است» ولى ابوبكر پاسخ داد: «لأنّه یرانی رقیقاً، ولو أفضى إلیه لترك كثیراً ممّا هو علیه; اینكه او با شدّت عمل مى كند، براى آن است كه مرا نرم خو و ملایم مى بیند; ولى اگر خلافت به او برسد، بسیارى از این تندخویى ها را رها مى كند».(59)

امّا ماجراى فوق و نمونه هاى گذشته نشان داد كه پیش بینى ابوبكر درست نبود و خلیفه همچنان بر اخلاقش باقى ماند!

سبب شكنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مباش!

این قسمت را با سخنى از ابن اُبىّ بن كعب ـ به نقل از صحیح مسلم ـ به پایان مى بریم.

ماجرایى میان خلیفه دوم و ابوموسى اشعرى رخ داد كه اُبىّ بن كعب نیز آنجا حاضر بود; وقتى كه اُبیّ بن كعب سخت گیرى عمر را دید، به او گفت: «یا ابن الخطّاب فلا تكوننّ عذاباً على أصحاب رسول الله; اى پسر خطّاب سبب عذاب و شكنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مباش!».(60) 

4. خشونت با خانواده

روشن است كه از نظر اسلام و سیره نبوى(صلى الله علیه وآله) مهربانى و محبّت به خانواده از خصلت هاى برجسته و پسندیده یك مسلمان است.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «خیرُكم خیرُكم لأهله وأنا خیركم لأهلی; بهترین شما، بهترین نسبت به خانواده اش است و من براى خانواده ام بهترینم».(61)

همچنین فرمود: «خیاركم خیاركم لنسائهم; بهترین شما كسى است كه نسبت به همسرانشان بهترین باشد».(62)

درباره آن حضرت از عائشه نقل شده است: «ما ضرب رسول الله(صلى الله علیه وآله)خادماً، ولا امرأة; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هرگز خادم و زنى را كتك نزد».(63)

با این حال، نكاتى در زندگى خلیفه دوم در برخورد با همسرانش نقل شده است كه بسیار شگفت انگیز است.

او پیوسته تندخوست

مطابق نقل بلاذرى، طبرى، ابن اثیر و ابن كثیر هنگامى كه یزید بن ابوسفیان از دنیا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى كرد; وى نپذیرفت و علّت آن را چنین گفت: «لأنّه یدخل عابساً، ویخرج عابساً، یغلق أبوابه، ویقلّ خیره; او ] عمر[ عبوس و ترش رو وارد منزل مى شود و عبوس و اخمو خارج مى گردد; درِ خانه را مى بندد (و اجازه بیرون رفتن به همسرش نمى دهد) و خیرش اندك است».(64)

فریاد اعتراض!

طبرى و ابن اثیر نقل مى كنند كه عمر در زمان خلافتش از امّ كلثوم دختر ابوبكر خواستگارى كرد، در حالى كه آن دختر كم سنّ و سال بود. عایشه تقاضاى خلیفه را با خواهرش امّ كلثوم در میان گذاشت. امّ كلثوم گفت: من نیازى به او ندارم! عایشه گفت: نسبت به خلیفه بى میلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العیش، شدید على النّساء; آرى! زیرا او در زندگى سخت گیر است و نسبت به زنان با تندى و خشونت رفتار مى كند».

عایشه از عمروعاص خواست كه به طریقى عمر را منصرف سازد. عمروعاص به نزد عمر آمد و پس از گفتگوهایى به عمر گفت: «امّ كلثوم با ناز و نعمت و مهربانى تحت حمایت امّ المؤمنین عایشه رشد و نمو كرده، ولى در تو تندخویى است و ما نیز از تو مى ترسیم و نمى توانیم تو را از هیچ یك از خلق و خویت برگردانیم، پس اگر آن دختر در مطلبى با تو مخالفت كند و تو بر او هجوم آورى، چه خواهد كرد؟ (... وفیك غلظة ونحن نهابك وما نقدر أن نردّك عن خلق من أخلاقك، فكیف بها إن خالفتك فی شیء فسطوت بها) و بدین صورت او را منصرف كرد.(65)

مطابق نقل ابن عبدالبر، امّ كلثوم دختر ابوبكر به خواهرش عایشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج كسى درآیم كه تندخویى و سخت گیرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله ولأصیحنّ به; به خدا سوگند اگر مرا به این كار وادار كنى، كنار قبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى روم و آنجا (به عنوان اعتراض) فریاد خواهم كشید».(66)

تندخویى و خشونت خلیفه در خانواده به گونه اى زبانزد خاصّ و عام بود كه حتى دختر كم سنّ و سالى همانند ام كلثوم دختر ابوبكر نیز از آن مطّلع است و با آنكه عمر، هم خلیفه مسلمین است و هم با پدرش ابوبكر بسیار دوست و همراه بود، ولى امّ كلثوم او را نمى پذیرد.

كتك زدن همسر

در چند كتاب معتبر و مورد اعتماد اهل سنت (و تمام مطالب این كتاب از علماى اهل سنت است) از اشعث بن قیس نقل شده است كه من شبى مهمان خلیفه دوم بودم كه نیمه هاى شب عمر برخاست، به سوى همسرش رفت و شروع به كتك زدن او كرد; من برخاستم و رفتم و مانع شدم (ضفتُ عمر لیلةً، فلمّا كان فی جوف اللّیل قام إلى امرأته یضربها، فحجزت بینهما). وقتى كه عمر به بسترش برگشت، به من گفت: «یا أشعث! احفظ عنّی شیئاً سمعته عن رسول الله: لا یُسأل الرّجل فیم یَضرب امرأَتَه; اى اشعث، جمله اى از رسول خدا شنیدم، كه آن را به خاطر بسپار (آن جمله این است): از مرد پرسیده نمى شود كه در چه رابطه اى زنش را كتك زده است».(67)

و به این ترتیب او را از سؤال درباره علّت این كار منصرف كرد!

ازدواج مى كنم مشروط بر اینكه مرا كتك نزند!

عاتكه بنت زید، دختر عموى عمر بن خطّاب بود. وى زنى بسیار زیبا بود و شوهر نخست او عبدالله بن ابى بكر بود.

پس از فوت عبدالله، عمر با وى در سال دوازدهم هجرى ازدواج كرد و براى این ازدواج ولیمه اى نیز داد.

مورّخان نوشته اند: هنگامى كه عمر از او خواستگارى كرد، به سبب آنچه كه از عمر مى دانست با او شرط كرد كه مانع وى از رفتن به مسجد نشود و او را كتك نزند. عمر نیز با ناخوشایندى این شرایط را پذیرفت (فلمّا خطبها عمر، شرطتْ علیه أنّه لایمنعها عن المسجد ولایضربها، فأجابها على كره منه).(68)

در عبارت ابن حجر عسقلانى به این صورت آمده است: «شرطتْ علیه ألاّ یضربها، ولایمنعها من الحقّ، ولا من الصّلاة فى المسجد النبویّ; با عمر شرط كرد كه او را كتك نزند، از انجام حق باز ندارد و مانع نماز خواندن وى در مسجد نبوى نشود».(69)

شاید به علّت همین تندخویى ها بود كه مطابق نقل ابن اثیر، عمر بن خطّاب از خانواده هاى قریش در مدینه خواستگارى كرد، ولى آنها نپذیرفتند; امّا مغیرة بن شعبه خواستگارى كرد، آنها قبول كردند (إنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى قوم من قریش بالمدینة فردّوه، وخطب إلیهم المغیرة بن شعبة فزوّجوه).(70)

خشم و گاز گرفتن

ابن ابى الحدید معتزلى نقل مى كند كه شخصى نزد عمر آمد از عبیدالله ـ فرزند عمر ـ شكایت كرد و در شكایتش عبیدالله را با كنیه «ابوعیسى» نام برد(71) عمر فرزندش را فراخواند; نخست به او اعتراض كرد، آنگاه دست وى را گاز گرفت; سپس او را كتك زد و به او گفت: عیسى كه پدر نداشت (تا تو كُنیه ابوعیسى را بر خود بگذارى) (... وأخذ یده فعضّها، ثمّ ضربه وقال: ویلك! وهل لعیسى أب؟).(72)

ابن ابى الحدید پس از نقل این ماجرا مى گوید: زبیر گفته است: هرگاه عمر نسبت به یكى از اعضاى خانواده اش عصبانى مى شد، خشم او فرو نمى نشست، مگر آنكه دست او را شدیداً گاز بگیرد!(73) 
خلق و خوى پیامبر(صلى الله علیه وآله)

در پایان این كتاب گوشه هایى از خُلق و خوى نبوى(صلى الله علیه وآله) كه اسوه كامل انسانیت و سرمشق همه مسلمانان است، بیان مى شود، تا خوانندگان گرامى ـ به ویژه جوانان عزیز ـ خود را به آن اخلاق كریمه آراسته سازند و در زندگى اجتماعى و خانوادگى خود، از آن بهره مند شوند. (این احادیث نیز از كتب اهل سنّت است)

1. عایشه درباره خلق و خوى آن حضرت مى گوید: «كان أحسن النّاس خُلقاً، لم یكن فاحشاً ولا متفحّشاً، ولا سخّاباً بالأسواق، ولا یجزىء بالسّیئة مثلها، ولكن یعفو ویصفح; او خوش اخلاق ترین مردم بود، بدگو وناسزاگو نبود و هرگز در كوچه وبازار فریاد نمى كشید. آن حضرت بدى را با بدى پاسخ نمى داد، بلكه عفو مى كرد و چشم پوشى مى نمود».(74)

2. شخصى دیگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را این گونه توصیف مى كند: «كان رسول الله رحیماً رقیقاً حلیماً; رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مهربان، دلسوز و بردبار بود».(75)

3. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نسبت به مراعات حال زنان سفارش مى كرد و از مسلمانان مى خواست كه با آنها با مدارا برخورد نمایند.(76)

4. انس بن مالك مى گوید: «ما رأیت أرحم بالعیال من رسول الله; من كسى را مهربان تر از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نسبت به خانواده ندیدم».(77)

5. همچنین درباره اخلاق آن حضرت این تعبیرات زیبا نیز نقل شده است: «كان دائم البشر، سهل الخلق، لین الجانب لیس بفظٍّ ولا غلیظ ولا ضخّاب ولا فحّاش ولا عیّاب; او پیوسته خوش رو، داراى خلق و خوى راحت و نرم خو بود. آن حضرت خشن، تندخو، پرهیاهو، ناسزاگو و عیب گیر نبود».(78)

6. عایشه درباره طرز رفتار آن حضرت با همسرانش مى گوید: «...كان أكرم النّاس وألین الناس، ضحّاكاً بسّاماً; او (در خلوتش با زنان) كریم ترین و نرم خوترین مردم بود، بسیار خنده رو و متبسّم بود».(79)

7. انس بن مالك مى گوید: «خدمتُ رسولَ الله(صلى الله علیه وآله) عشر سنین، لا والله ما سبّنی بسبّة قطّ، ولا قال لی: أفّ قطّ، ولا قال لشیء فعلتُه لِمَ فعلتَه؟ ولا لشیء لم أفعله لِمَ لا فعلتَه; من ده سال به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خدمت كردم، به خدا سوگند! هرگز به من ناسزا نگفت و هرگز كلمه أفّ (كمترین كلمه نشانه انزجار) به من نگفت و هرگاه كارى انجام مى دادم، نمى گفت چرا آن را انجام دادى؟ و براى كارى كه انجام ندادم، نمى فرمود كه چرا انجامش ندادى؟».(80)

8. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره كتك زدن به همسر فرمود: «أما یستحیى أحدكم أن یضرب امرأتَه كما یضرب العبد، یضربها أوّل النّهار ثم یضاجعها آخره; آیا آن كس از شما كه همسرش را ـ مثل یك برده ـ كتك مى زند حیا نمى كند؟! او را اوّل روز كتك مى زند و در آخر روز (شبانگاه) وى را در آغوش مى گیرد!».(81)

نتیجه: ببین تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟!

 فهرست منابع

 1. قرآن كریم

2. نهج البلاغه (با تحقیق دكتر صبحى صالح)

3. الاستیعاب فى معرفة الاصحاب، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقیق على محمد البجاوى، دارالجیل، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.

4. اسدالغابة فى معرفة الصحابة، عزّالدین بن الاثیر الجزرى، دارالفكر، بیروت، 1409ق.

5. الاصابة فى معرفة الصحابة، احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، دارالكتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1415ق.

6. أنساب الاشراف، احمد بن یحیى بن جابر بلاذرى، تحقیق سهیل زكار، دارالفكر، بیروت، چاپ اوّل، 1417ق.

7. البدایة والنهایة، ابن كثیر دمشقى، دارالفكر، بیروت، 1407ق.

8. تاریخ الاسلام، شمس الدین محمد ذهبى، تحقیق عمر عبدالسلام، دارالكتاب العربى، بیروت، چاپ دوم، 1413ق.

9. تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تحقیق خلیل شحاده، دارالفكر، بیروت، چاپ دوم، 1408ق.

10. تاریخ طبرى، محمد بن جریر طبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.

11. تذكرة الحفّاظ شمس الدین محمّد ذهبى، دار احیاء التراث العربى، بیروت.

12. جامع بیان العلم و فضله، ابن عبدالبر، دار الكتب العلمیة، بیروت، 1398 ق.

13. حواشى الشروانى، الشروانى والعبادى، دار احیاء التراث العربى، بیروت.

14. سنن ابن ماجه، محمد بن یزید قزوینى، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقى، دارالفكر، بیروت.

15. سنن ترمذى، ابوعیسى ترمذى، تحقیق عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفكر، بیروت، چاپ اوّل، 1424ق.

16. سنن دارمى، عبدالله بن بهرام دارمى، مطبعة الحدیثة، دمشق.

17. السیرة النبویة (معروف به سیره ابن هشام)، ابن هشام حمیرى، تحقیق مصطفى السقا و همكاران، دارالمعرفة، بیروت.

18. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید معتزلى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الكتب العربیة.

19. صحیح ابن حبّان، محمد بن حبّان، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسّسة الرّسالة، چاپ دوم، 1414ق.

20. صحیح بخارى، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخارى، دارالجیل، بیروت.

21. صحیح مسلم، مسلم بن حجّاج نیشابورى، دارالفكر، بیروت.

22. الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.

23. العقد الفرید، ابن عبد ربّه اندلسى، دارالكتاب العربى، بیروت، 1403ق.

24. فتح البارى فى شرح صحیح البخارى، احمد بن على بن حجر عسقلانى، دارالمعرفة، بیروت.

25. الكامل فى التاریخ، عزّالدین على بن ابى الكرم (معروف به ابن اثیر)، دار صادر، بیروت، 1385ق.

26. كشاف القناع، منصور بن یونس بهوتى، تحقیق ابوعبدالله محمد حسن اسماعیل الشافعى، دارالكتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1418ق.

27. كنزالعمّال، متقى هندى، مؤسّسة الرسالة، بیروت، 1409ق.

28. مجمع الزوائد، نورالدین ابوبكر هیثمى، دارالكتب العلمیة، بیروت، 1408ق.

29. المجموع فى شرح المهذب، محیى الدین بن شرف نووى، دارالفكر، بیروت.

30. المستدرك على الصحیحین، ابوعبدالله حاكم نیشابورى، دارالمعرفة، بیروت، چاپ اوّل، 1406ق.

31. مسند احمد، احمد بن حنبل، دارصادر، بیروت.

32. المصنّف، ابن ابى شیبه كوفى، تحقیق سعید اللحّام، دارالفكر، بیروت، چاپ اوّل، 1409ق.

33. المصنّف، عبدالرزّاق صنعانى، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمى، منشورات المجلس العلمى.

34. المعجم الكبیر، سلیمان بن احمد طبرانى، تحقیق حمدى عبدالمجید السلفى، دار احیاء التراث العربى، بیروت، چاپ دوم، 1404ق.

35. المغنى، عبدالله بن قدامه، دارالكتاب العربى، بیروت.

36. مغنى المحتاج، محمد بن احمد شربینى، داراحیاء التراث العربى، بیروت، 1377ق.

37. المنتظم فى تاریخ الامم والملوك، عبدالرحمن بن على بن محمد بن الجوزى، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . (فَبِمَا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ)(آل عمران، آیه 159)

2 . (مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ) (فتح، آیه 29)

3 . كامل ابن اثیر، ج 2، ص 69 .

4 . سیره ابن هشام، ج 1، ص 319 .

5 . البدایة والنهایة، ج 3، ص 58. عمر قبل از اسلام آوردن، با مسلمانان به شدّت برخورد مى كرد; لذا بلاذرى درباره او مى نویسد: «فكانت فیه غلظة على المسلمین; در او نسبت به مسلمانان غلظت و سخت گیرى بود» (انساب الاشراف، ج 10، ص 301)

6 . انساب الاشراف، ج 10، ص 287-288 ; ر.ك: البدایة والنهایة، ج 3، ص 80 ; تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 414 ; سیره ابن هشام، ج 1، ص 344 ; كامل ابن اثیر، ج 2، ص 85 ; كنزالعمّال، ج 12، ص 607 .

7 . ر.ك: صحیح مسلم، ج 1، ص 44-45 (باب من لقى الله بالایمان و هو غیر شاك).

8 . توبه، آیه 80 .

9 . صحیح بخارى، ج 2، ص 76. (البته پس از آن آیه 84 توبه نازل شد و به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمان داد كه بر منافقان نماز نگذارد).

10 . همان مدرك، ج 5، ص 207 .

11 . صحیح بخارى، ج 5، ص 206 .

12 . همان مدرك، ص 207.

13 . ر.ك: صحیح مسلم، ج 7، ص 116; ج 8، ص 120; سنن ترمذى، ج 4، ص 343 ; مسند احمد، ج 2، ص 18 و دیگر كتب.

14 . احزاب، آیه 36 .

15 . حجرات، آیه 2 .

16 . صحیح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 ; كتاب الجهاد والسیّر، باب 175، ح 1; كتاب الجزیة، باب 6، ح 3; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)،

ح 4 ; همان باب، ح 5 ; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المریض قوموا عنّى)، ح 1; صحیح مسلم; كتاب الوصیة، باب 6، ح 6 ; همان باب، ح 7 ; همان باب، ح 8.

17 . تاریخ طبرى، ج 3، ص 223 ; شبیه آن: تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 488.

18 . صحیح بخارى، ج 8، ص 27 ـ 28. همچنین ر.ك: مسند احمد، ج 1، ص 56 ; تاریخ طبرى، ج 3، ص 206 ; البدایة والنهایة، ج 5، ص 246.

19 . تاریخ طبرى، ج 3، ص 223.

20 . همان مدرك، ج 3، ص 202.

21 . انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

22 . مصنف ابن ابى شیبه، ج 8، ص 572.

23 . صحیح بخارى، ج 5، ص 83.

24 . تاریخ طبرى، ج 3، ص 208 ; البدایة والنهایة، ج 5، ص 286.

25 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 6، ص 372 .

26 . مصنف ابن ابى شیبه، ج 7، ص 485، ح 46 .

27 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 1، ص 164. جالب است بدانیم تعبیر «فظّ» و «غلیظ» را عمر درباره پدر خود نیز به كار برده و او را تندخو و خشن معرّفى مى كند. مورّخان نقل مى كنند: هنگامى كه عمر از آخرین سفر حجّ خود برمى گشت وقتى كه به ضجنان (كوهى است كه تا مدینه 25 میل فاصله دارد) رسید گفت: «زمانى بود كه من براى خطّاب در این منطقه شتر مى چراندم». آنگاه پدرش را این گونه معرفى كرد: «وكان فظّاً غلیظاً یتعبنى اذا عملت، ویضربنى اذا قصرت; او فردى خشن و تندخو بود، وقتى كار مى كردم، آنقدر به كارم وا مى داشت كه خسته مى شدم و هرگاه كوتاهى مى كردم مرا كتك مى زد». (الاستیعاب، ج 3، ص 1157 ; تاریخ طبرى، ج 4، ص 219 ; انساب الاشراف،

ج 10، ص 299).

28 . الطبقات الكبرى، ج 8، ص 339.

29 . مغنى المحتاج، ج 4، ص 390; حواشى الشروانى، ج 10، ص 134.

30 . تاریخ طبرى، ج 4، ص 209; البدایة والنهایة، ج 7، ص 133.

31 . الطبقات الكبرى، ج 7، ص 89. این در حالى است كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با كودكان مهربان بودند. گاه با آنها بازى مى كرد (مسند احمد، ج 3، ص 121); به آنان سلام مى كرد (سنن دارمى، ج 2، ص 276; سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220). به سبب همین مهربانى ها، وقتى از سفرى برمى گشت كودكان با اشتیاق به استقبال او مى شتافتند (صحیح بخارى، ج 5، ص 136) و گاهى پیامبر(صلى الله علیه وآله) آنان را با خود سوار مى كرد. نقل شده است كه برخى از كودكان به همین سبب بر دیگرى فخر مى كرد (مسند احمد، ج 4، ص 5).

32 . مصنّف عبدالرزّاق، ج 10، ص 416، ح 19548.

33 . تاریخ طبرى، ج 3، ص 423; انساب الاشراف، ج 10، ص 95; كامل ابن اثیر، ج 2،

ص 419.

34 . كنز العمال، ج 15، ص 732، ح 42911. متّقى هندى پس از نقل حدیث از ابن راهویه آن را صحیح شمرده است. در صحیح بخارى اشاره اى به این مطلب شده است (صحیح بخارى، ج 3، ص 91) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحیح از طبقات ابن سعد به طور مشروح نقل كرده است. (فتح البارى، ج 5، ص 54)

35 . مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، ح 6681. همین مضمون در حدیث 6682 نیز آمده است.

36 . مسند احمد، ج 1، ص 335. همچنین ر.ك: مجمع الزوائد هیثمى، ج 3، ص 17; الاصابة، ج 8، ص 138; الطبقات الكبرى، ج 8، ص 30. با آنكه در مورد دیگر نیز رسول خدا(صلى الله علیه وآله) او را از برخورد با گریه زنان منع كرده بود، ولى باز هم به عملش ادامه داد. در مسند احمد (ج 2، ص 110) به نقل از ابوهریره آمده است: از خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)كسى از دنیا رفت. زنان اجتماع كردند و گریه مى كردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهى مى كرد و متفرقشان مى ساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ینهاهنّ ویطردهنّ) پیامبر (صلى الله علیه وآله)به او فرمود: «یا ابن الخطّاب، فانّ العین دامعة والفؤاد مصاب وإنّ العهد حدیث; اى پسر خطّاب (كارى به كارشان نداشته باش زیرا) چشم گریان است و دل مصیبت دیده و غم عزیزشان نیز تازه است».

37 . مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117.

38 . المجموع نووى، ج 19، ص 11; مغنى ابن قدامه، ج 9، ص 579; كشّاف القناع، ج 6،

ص 18. در كتب روایى اهل سنت نیز این ماجرا آمده است. ر.ك: مصنّف عبدالرزاق، ج 9، ص 458; كنز العمّال، ج 15، ص 84، ح 40201.

39 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 6، ص 343.

40 . البدایة والنهایة، ج 8، ص 107.

41 . همان مدرك. در تعبیر دیگر ابوهریره مى گوید: «لو كنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما أحدّثكم لضربنى بمخفقته; اگر این گونه كه امروز براى شما حدیث نقل مى كنم، زمان عمر نقل مى كردم، او به یقین مرا با تازیانه اش مى زد» (تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7) شبیه همین جمله را ابن عبدالبرّ نیز نقل مى كند (جامع بیان العلم وفضله، ج 2، ص 121).

42 . صحیح مسلم، ج 1، ص 193، باب التیمّم.

43 . «(وَإِنْ كُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْكُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً); اگر بیمارید، یا مسافر، و یا یكى از شما از محل پستى آمده (و قضاى حاجت كرده) و یا با زنان آمیزش جنسى داشته اید و در این حال، آب (براى وضو یا غسل) نیافتید، بر زمین پاكى تیمّم كنید (نساء، آیه 43). با خواندن ماجراى فوق، ناخودآگاه این سؤال در ذهن خوانندگان ایجاد مى شود كه اگر خلیفه دوم همچنان بر عقیده خویش اصرار داشته باشد و معتقد باشد كه در صورت جنابت و نیافتن آب نباید نماز خواند; آیا در طول آن سالها كه وى به سفر مى رفت (چه براى زیارت خانه خدا، یا همراهى لشگر و یا بازدید از شهرهاى تحت حكومتش) و گاه براى غسل نیاز به آب پیدا مى كرد، اگر آب یافت نمى شد، آیا خلیفه مسلمین نمازش را ترك مى كرد؟ خدا عالم است!

44. تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 7.

45. مستدرك حاكم، ج 1، ص 101.

46. انساب الاشراف، ج 10، ص 339; تاریخ طبرى، ج 4، ص 212.

47. العقد الفرید، ج 1، ص 14-15 (با تلخیص).

48. اشاره است به آیه 4 سوره تحریم كه مى فرماید (إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیْهِ...).

49. صحیح بخارى، ج 6، ص 69; صحیح مسلم، ج 4، ص 190.

50. انساب الاشراف، ج 13، ص 51.

51. انساب الاشراف، ج 10، ص 418; الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259; فتح البارى، ج 7،

ص 49; كنز العمّال، ج 12، ص 679.

52. ر.ك: الطبقات الكبرى، ج 8، ص 308; كنز العمّال، ج 13، ص 633، ح 37604.

53. تاریخ الاسلام، ج 4، ص 80 ـ 81. عثمان بن حنیف از طرف عمر، براى اندازه گیرى زمین هاى حاصلخیز عراق و تعیین جزیه و خراج به آن منطقه فرستاده شده بود. (ر.ك: الاستیعاب، ج 3، ص 1033، شرح حال عثمان بن حنیف).

54. این سخن ابن عبّاس گواه دیگرى بر ماجراى غدیر خم و نصب الهى على(علیه السلام) به امامت است. به ویژه آنكه عمر آن را انكار نكرد.

55. محمد، آیه 9 .

56. اشاره به آیه 33 سوره احزاب است كه مى فرماید: (إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیراً).

57. تاریخ طبرى، ج 4، ص 223 ـ 224; كامل ابن اثیر، ج 3، ص 63 ـ 64 (با تلخیص).

58. تاریخ طبرى، ج 4، ص 207; انساب الاشراف، ج 10، ص 374.

59. تاریخ طبرى، ج 3، ص 428; كامل ابن اثیر، ج 2، ص 425; المنتظم، ج 4، ص 125.

60. صحیح مسلم، ج 6، ص 180.

61. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 636، ح 1977.

62. همان مدرك، ح 1978.

63. همان مدرك، ص 638، ح 1984.

64. انساب الاشراف، ج 9، ص 368; تاریخ طبرى، ج 4، ص 400; كامل ابن اثیر، ج 3،

ص 55; البدایة والنهایة، ج 7، ص 140.

65. تاریخ طبرى، ج 4، ص 199; كامل ابن اثیر، ج 3، ص 54.

66. الاستیعاب، ج 4، ص 1807.

67. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 639، ح 1986; سنن الكبرى، ج 7، ص 357. شبیه همین عبارت در مسند احمد، ج 1، ص 20 و سنن ابى داود، ج 1، ص 476 نیز آمده است.

68. اسد الغابه، ج 6، ص 183 ـ 185.

69. الاصابة، ج 8، ص 228.

70. اسدالغابه، ج 3، ص 659.

71. ابن اثیر در اسدالغابه (ج 3، ص 423) در شرح حال عبیدالله بن عمر از او با كنیه «ابوعیسى» نام مى برد كه نشان مى دهد وى به این كنیه معروف بوده است.

72. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 6، ص 343. روشن است كه كنیه ابوعیسى گذاشتن، علامت اعتقاد داشتن پدر براى حضرت عیسى(علیه السلام) نیست; چنانكه كنیه نویسنده معروف كتاب «سنن ترمذى» ابوعیسى ترمذى است.

73. همان مدرك.

74. مسند احمد، ج 6، ص 236; سنن ترمذى، ج 3، ص 249، ح 2085; صحیح ابن حبّان، ج 14، ص 355.

75. المعجم الكبیر، ج 19، ص 288.

76. ر.ك: صحیح بخارى، ج 6، ص 145 (كتاب النكاح، باب مداراة مع النساء).

77. مسند احمد، ج 3، ص 112; صحیح مسلم، ج 7، ص 76.

78. كنز العمّال، ج 7، ص 166.

79. كنزالعمّال، ج 7، ص 222.

80. همان مدرك، ص 207 ـ 208.

81. مصنّف عبدالرزاق، ج 9، ص 442، ح 17943; كنز العمّال، ج 16، ص 377، ح 44983.
نویسنده:آقای سعید داودی
 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -