تبلیغات
فاطمییون - رفتار شناسی خلیفه دوم(2)
اللهم عجل لولیک الفرج

رفتار شناسی خلیفه دوم(2)

چهارشنبه 1389/02/1 20:11

نویسنده : عبد الزهرا
. در ماجراى سقیفه

داستان سقیفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگیز در تاریخ اسلام است كه نیاز به تدوین مستقلّى دارد. ولى خشونت خلیفه دوم در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.

. در ماجراى سقیفه

داستان سقیفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگیز در تاریخ اسلام است كه نیاز به تدوین مستقلّى دارد. ولى خشونت خلیفه دوم در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.


پس از آنكه جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده اجتماع كردند و پیرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسید. وى ابوبكر و ابوعبیده جرّاح را با خود همراه كرد و به سقیفه آمد. در آنجا ابوبكر خطبه اى خواند، سپس میان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر یك دیگرى را تهدید كرد. در نهایت به خاطر رقابت همیشگى اوس و خزرج، اوسیان براى آنكه خلافت به سعد بن عباده و قبیله خزرج نرسد، با عجله با ابوبكر بیعت كردند.

طبرى موّرخ معروف در نقل این ماجرا وقتى به آنجا مى رسد كه افراد حاضر در سقیفه براى بیعت با ابوبكر هجوم آوردند و در این میان سعد بن عباده را لگد مى كردند، مى نویسد: كسى فریاد زد: «مراقب سعد باشید، او را لگد نكنید!» عمر گفت: «اُقتلوه قتله الله; او را بكشید كه خداوند او را بكشد» سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصمیم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمایم كه استخوان بازویت را خرد كنم!!».(17)

مطابق نقل بخارى عمر طىّ گزارشى كه از آن ماجرا مى دهد، مى گوید: وقتى كه سعد بن عباده زیر دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را كشتید» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بكشد»(18) و بدین صورت جمعى از مردم را تشویق به اعمالشان كرد.

مطابق نقل دیگر، وى گفت: «قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بكشد! او منافق است!».(19)

در ادامه ماجراى بیعت و تثبیت خلافت ابوبكر تندخویى وى كاملاً روشن است.

مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على(علیه السلام) بیعت نمى كنیم و عمر بن خطّاب كه از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على(علیه السلام) حركت كرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبیر و مردانى از مهاجران حضور داشتند (كه از بیعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند). وى به آنها گفت: «والله لاحرقنّ علیكم او لتخرُجُنّ إلى البیعة; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنكه براى بیعت بیرون آیید!».(20)

مطابق نقل بلاذرى، عمر با فتیله آتشین به سمت منزل على(علیه السلام)حركت كرد، كه فاطمه(علیها السلام) را كنار درب خانه ملاقات كرد. فاطمه(علیها السلام) به او فرمود: «یابن الخطّاب! أتراك مُحرقاً علىّ بابى؟ تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟» وى با صراحت جواب داد: «نعم و ذلك أقوى فیما جاء به ابوك; آرى و این كار براى آن هدفى كه پدرت براى آن آمده، بسیار لازم است».(21)

مطابق نقل ابن ابى شیبه، وى به فاطمه(علیها السلام) گفت: «وایم الله ما ذاك بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندك، أن أمرتهم أن یحرق علیهم البیت; به خدا سوگند آن مسأله (محبوبیت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد كه اگر همچنان این چند نفر (على(علیه السلام)، زبیر و...) به نزد تو آیند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بكشند».(22)

به سبب همین تندى ها و خشونت هاست كه مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه(علیها السلام) وقتى كه على(علیه السلام)سراغ ابوبكر فرستاد، تا با وى گفتگو كند; به ابوبكر گفت تنها بیاید و كسى با او همراه نباشد; به آن دلیل كه وى حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلى أبی بكر ان ائتنا ولا یأتنا أحد معك، كراهیّةً لمحضر عمر).(23)

در عبارت طبرى و ابن كثیر تعبیر روشن ترى آمده است كه على(علیه السلام)به ابوبكر گفت: تنها بیاید چون مى خواست عمر همراه او نباشد; زیرا از تندخویى عمر آگاه بود (وكره أن یأتیه عمر، لما علم من شدّة عمر).(24)

تندى و خشونت وى در ماجراى سقیفه، داستانى طولانى دارد كه جداگانه تدوین خواهد شد. (ضمناً فراموش نكنید، آنچه در بالا آمد و در سایر مباحث این كتاب آمده، از منابع معروف اهل سنّت گرفته شده است).
3. تندخویى با مردم در دوران خلافت

ابن ابى الحدید معتزلى در معرفى خلیفه دوم مى نویسد: «كان عمر شدید الغلظة، وَعْر الجانب، خشن الملمس، دائم العبوس، كان یعتقد أنّ ذلك هو الفضیلة وأنّ خلافه نقص; عمر بسیار تندخو و نامهربان بود. او پیوسته عبوس و ترش رو بود و باورش این بود كه این تندخویى ها فضیلت است و خلاف آن نقص و عیب است».(25)

تندخویى او آن قدر معروف بود كه وقتى از سوى ابوبكر به خلافت منصوب شد، مورد اعتراض مردم قرار گرفت.

ابن ابى شیبه نویسنده معروف كتاب «المصنّف» مى نویسد: ابوبكر نزدیك مرگش دستور داد تا عمر را بیاورند كه او را پس از خود به خلافت نصب كند. مردم به ابوبكر گفتند: «أتستخلف علینا فظّا غلیظاً، فلو ملكنا كان أفّظ وأغلظ; تو مى خواهى مردى خشن و تندخو را بر ما خلیفه سازى; او اگر بر ما حاكم شود، خشن تر و تندخوتر خواهد شد».(26) و مطابق نقل ابن ابى الحدید، طلحه نیز به ابوبكر اعتراض كرد و گفت: «ما أنت قائل لربّك غداً وقد ولیّت علینا فظّاً غلیظاً; تو فردا به پروردگارت چه خواهى گفت، به سبب آنكه فردى خشن و تندخو را بر ما ولایت دادى؟».(27)

امیر مؤمنان على(علیه السلام) نیز در خطبه شقشقیّه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همین نكته مى فرماید: «فصیّرها فی حوزة خَشْناءَ، یَغلُظ كَلمُها ویخشُنُ مَسُّها; سرانجام (ابوبكر) آن ] خلافت[ را در اختیار كسى قرار داد كه جوّى از خشونت و سخت گیرى بود».
شاید به همین علّت بود كه خود عمر ـ مطابق نقل ابن سعد دانشمند معروف اهل سنت در كتاب «الطبقات» ـ پس از رسیدن به خلافت،

نخستین كلماتى كه بر منبر گفت چنین بود: «أللّهم إنّی شدید ] غلیظ [ قلیّنی، وإنّی ضعیف فقوّنی، وإنّی بخیل فسخّنی; خدایا من تندخویم، پس مرا نرم و ملایم قرار ده! و من ضعیفم، پس مرا قوىّ ساز! و من بخیلم، پس مرا سخىّ گردان».(28)

ولى از شرح حال او در دوران خلافت استفاده مى شود كه نتوانست تندخویى و خشونت خود را رها كند، تعدادى از آن موارد كه در كتاب هاى معروف برادران اهل سنّت آمده است، نقل مى شود:
تازیانه وحشت انگیز

تازیانه زدن وى به افراد و وحشت مردم از آن، به گونه اى بود كه مطابق نقل «شربینى» و «شروانى» (دو تن از فقهاى بزرگ اهل سنت) تازیانه او از شمشیر حجّاج نیز ترسناك تر بود (كانت دِرّة عمر أهیب من سیف الحجّاج).(29) همچنین از عمر با وصف «نخستین كسى كه با خود تازیانه برداشت و با آن افراد را مى زد»(30) یاد مى كنند.

او با تازیانه خود زن و مرد، كودك و جوان و بزرگ و كوچك را مى زد و به سبب تكرار این عمل و ایجاد وحشت، مطابق نقل برخى از كتب تاریخ، گاه كودكان از دیدن وى، وحشت زده فرار مى كردند.(31)

كتك زدن فرزند براى تحقیر

روزى پسر بچه اى از عمر بن خطاب به نزد او آمد، در حالى كه سرش شانه زده بود و پیراهن زیبایى بر تن داشت. عمر او را با تازیانه زد، تا آن كه آن پسر گریان شد (فضربه عمر بالدِّرة حتّى أبكاه) حفصه (دختر عمر) كه شاهد ماجرا بود، گفت: چرا او را مى زنى؟ پاسخ داد: دیدم او از این حالت، خوشش آمد، خواستم او را كوچك و تحقیر كنم!! (رأیته قد أعجبته نفسه، فأحببتُ أن أصغرها إلیه).(32)

حمله به زنان نوحه گر

1. پس از مرگ ابوبكر، بستگان وى نوحه و گریه مى كردند. عمر از آنها خواست كه ساكت باشند. ولى آنها گوش نكردند. عمر دستور داد كه آنها را از خانه بیرون كنند. وقتى كه امّ فروه خواهر ابوبكر را بیرون كشیدند و به نزد خلیفه آوردند، عمر وى را با تازیانه زد (... فعلاها بالدّرة، فضربها ضربات).(33)

مطابق نقل كنز العمّال تك تك زنان را كه از آن منزل خارج مى كردند، عمر هر یك را با تازیانه مى زد.(34)

2. پس از مرگ خالد بن ولید عدّه اى از زنان در منزل میمونه (یكى از همسران رسول خدا(صلى الله علیه وآله)) اجتماع كرده و مى گریستند. عمر تازیانه به دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنین بگو حجاب بگیرد. آنگاه زنان را از آنجا بیرون كن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بیرون كرد. عمر نیز آنان را با تازیانه مى زد (... فجعل یخرجهنّ علیه وهو یضربهنّ بالدِّرة). در این میان كه او زنان را مى زد، روسرى از سر یكى از زنان افتاد (و موهایش پیدا شد) بعضى كه آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: اى امیرالمؤمنین! روسریش افتاده! پاسخ داد رهایش كنید، او احترامى ندارد (... فقالوا: یا أمیرالمؤمنین! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمة لها).

عبدالرّزاق صنعانى پس از نقل این ماجرا، ازاستادش معمر نقل مى كند كه «كان معمر یعجب من قوله: لاحرمة لها; معمر از سخن عمر كه مى گفت آن زن (كه روسرى از سرش افتاده) احترامى ندارد، تعجّب مى كرد!».(35)

این در حالى است كه مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقیّه دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) زنانى در فراق او گریه مى كردند. عمر كه آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش مى زد (فجعل عمر یضربهنّ بسوطه) رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به عمر فرمود: «دعهنّ یبكین; بگذار گریه كنند» و البته زنان را از كارهاى خلاف شأن و نادرست نهى كرد.(36)

این ماجرا نشان مى دهد كه وى از زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز این رویه را داشت و اگر چیزى به نظرش نادرست مى رسید، بدون اجازه از رسول خدا كار خود را مى كرد.

زنى از وحشت، لباسش را ...

عبدالرّزاق صنعانى در كتابش نقل مى كند كه عمر در میان صف زنان مى گشت كه بوى خوشى را از سر زنى احساس كرد. گفت: «لو أعلم أیّتكنّ هی، لفعلت ولفعلت; اگر بدانم زنى كه بوى خوش استعمال كرده كیست، چنین و چنان خواهم كرد!» آنگاه ادامه داد: باید هر زنى براى شوهرش خود را خوشبو سازد. ولى هنگامى از منزل خارج مى شود، لازم است جامه كهنه كنیزش را بپوشد.

راوى این ماجرا مى گوید: «بلغنی أنّ المرأة الّتى كانت تطیّبت بالت فی ثیابها من الفَرَق; به من خبر رسیده آن زنى كه خود را معطّر و خوشبو كرده بود، از ترس در لباسش ... !!».(37)

 زنى دیگر از وحشت بچه اش را سقط كرد

فقهاى اهل سنت در كتاب الدیات نقل كرده اند كه عمر روزى سراغ زن باردارى فرستاد كه پیرامون اتّهامى از او بازجویى كند. زن با شنیدن بازخواست عمر گفت: «یاویلها مالها ولعمر; اى واى بر این زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه كار؟» به هر حال، حركت كرد تا به نزد وى بیاید، كه بین راه از ترس و وحشت بچه اش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبیّ صَیْحَتَیْن ثمّ مات).

عمر از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره حكم آن سؤال كرد; برخى ها گفتند: چیزى بر تو نیست. در آن حال على(علیه السلام)ساكت بود و حرفى نمى زد. عمر رو به آن حضرت كرد و پرسید: نظر تو چیست؟ على(علیه السلام)فرمود: اگر آنان نظر و رأیشان این بود كه گفتند، همگى اشتباه كردند و اگر مطابق میل تو و براى خوشایند تو چنین سخنى گفته اند، خیرخواه تو نبوده اند. حكمش آن است كه دیه آن كودك سقط شده بر عهده توست، زیرا تو آن زن را ترساندى و او بچه اش را سقط كرد (لأنّك أنت أفزعْتَها فألقتْ).(38)

وحشت از اظهار نظر

موارد متعدّد تاریخى گواهى مى دهد كه برخى از صحابه از ترس خلیفه دوم، از اظهار نظر خوددارى مى كردند و گاه پس از اظهار آن، وقتى با برخورد تند عمر مواجه مى شدند، عقب نشینى مى كردند. چند مورد از آن را ذیلا ملاحظه مى كنید:

1. ابن ابى الحدید معتزلى نقل مى كند كه عبدالله بن عبّاس در زمان خلافت عمر جرأت نمى كرد كه قول به بطلان عول (موضوعى است مربوط به بحث ارث) را ابراز نماید و پس از مرگ خلیفه آن را ابراز كرد. به ابن عبّاس گفته شد: «هلاّ قلت هذا فی أیّام عمر؟ قال: هبته; چرا در زمان عمر این مطلب را نگفتى؟ پاسخ داد: از او مى ترسیدم (زیرا با نظر او مخالف بود)».(39)

2. ابوهریره پس از مرگ عمر بن خطّاب همواره مى گفت: «إنّی لأحدّث احادیث لو تكلّمت بها فی زمن عمر او عند عمر لشجّ رأسی; من احادیثى را بازگو مى كنم كه اگر آنها را در زمان عمر مى گفتم و یا نزد عمر مى گفتم، سرم را مى شكست!».(40)

ابوسلمه مى گوید: از ابوهریره شنیدم كه مى گفت: «ما كنتُ نستطیع ان نقول: «قال رسول الله» حتّى قُبض عمر; تا زمانى كه عمر زنده بود من نمى توانستم بگویم: پیامبر چنین فرمود!!».(41)

3. مسلم در صحیح خود نقل مى كند كه مردى نزد عمر آمد و گفت: من جُنب شدم و آب نیافتم (تكلیف من چیست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار كه آنجا حاضر بود گفت: اى امیرالمؤمنین! آیا به یاد نمى آورى روزى را كه من و تو در یك جنگ (همراه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)) بودیم، جُنب شدیم، ولى آب براى غسل پیدا نكردیم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاك غلطاندم و نماز خواندم (پس از آنكه خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رسیدیم و ماجرا را گفتیم) پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: كافى است (در صورت نیافتن آب) دستانت را بر زمین بزنى و پس از آنكه آن را فوت كردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو كف دستت را مسح كنى.

عمر (پس از شنیدن سخن عمّار، گویا همچنان بر نظر خود اصرار داشته باشد) گفت: اى عمّار! از خدا بترس (و این سخن را مگو).

عمّار گفت: اگر بخواهى من این حدیث را نقل نمى كنم (... فقال عمر: إتّق الله یا عمّار! قال: إن شئت لم اُحدّث به).(42)

مى دانیم كه در این ماجرا حقّ با عمّار است و فرمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله)حجّت را تمام كرده است و قرآن نیز تصریح مى كند كه در چنین صورتى باید تیمّم كرد.(43)

این چند ماجرا نشان مى دهد كه بعضى از صحابه از عمر تقیّه مى كردند، یا مسائلى را نمى گفتند و یا در برابر شدّت و تندى وى، عقب نشینى مى كردند.

حبس صحابه براى نقل حدیث

عمر از نقل حدیث رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ممانعت مى كرد و در این ارتباط با صحابه شدیداً برخورد مى نمود. حتّى جمعى را حبس كرد!

«ذهبى» نقل مى كند كه عمر سه تن از صحابه بزرگ: «ابن مسعود»، «ابوالدرداء» و «ابومسعود انصارى» را به سبب نقل فراوان حدیثِ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) حبس كرد.(44)

حاكم نیشابورى نیز نقل مى كند كه خلیفه دوم، ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حدیث، از مدینه ممنوع الخروج كرد و این ممنوعیّت تا زمان مرگ عمر ادامه یافت.(45)

سلطان الله در زمین

مطابق نقل بلاذرى و طبرى، مالى را نزد عمر آوردند تا آنها را تقسیم كند، مردم اجتماع كردند. سعد بن أبى وقّاص (صحابى معروف) مردم را كنار زد و خود را نزد عمر رساند. وقتى نزد عمر رسید، وى سعد را با تازیانه زد و گفت: تو به گونه اى به سوى من آمدى كه گویا از «سلطان الله» در زمین نمى ترسى؟ (فعلاه عمر بالدِّرّة وقال: إنّك أقبلت لاتَهاب سلطانَ الله فى الأرض).(46)

از قیافه خشن خوشش مى آید

مطابق نقل ابن عبد ربّه اندلسى شخصى به نام ربیع بن زیاد حارثى مى گوید: من در زمان عمر، والى ابوموسى اشعرى (استاندار بصره) در منطقه بحرین بودم. عمر نامه اى براى ابوموسى نوشت و از او خواست كه با والیان و كارگزارانش به مدینه بیاید. وقتى كه به مدینه آمدیم، من قبل از آنكه نزد عمر بروم از «یَرْفأ» غلام عمر پرسیدم كه عمر از چه خصلتى در كارگزارانش خوشش مى آید؟ گفت: از خشونت. آنگاه من نیز با هیأتى خشن به حضورش رسیدم و او نیز از من خوشش آمد و از ابوموسى خواست تا دوباره مرا به همانجا به عنوان والى بفرستد.(47)

انتظار یك ساله!

بخارى و مسلم در كتاب خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه گفت: من براى پرسیدن شأن نزول یك آیه از عمر، یك سال انتظار كشیدم. نمى توانستم از او بپرسم، به سبب هیبت و ترس از او (فما استطیع أن أسأله هیبةً له) تا آنكه در سفر حجّى با او همراه شدم، هنگام بازگشت در میانه راه زمانى پیش آمد كه وى براى قضاى حاجت پشت درختان رفت، من منتظر ماندم تا كارش تمام شود; آنگاه با او راه افتادم (فرصت را غنیمت شمردم) و به او گفتم: اى امیرالمؤمنین! آن دو زن از همسران رسول خدا(صلى الله علیه وآله) كه بر ضدّ او دست به دست هم دادند چه كسانى بودند؟(48) عمر گفت: آن دو حفصه و عایشه بودند.

ابن عبّاس مى افزاید: به عمر گفتم: به خدا سوگند! مدت یك سال است كه مى خواستم درباره این آیه از تو بپرسم ولى از ترس تو نمى توانستم. (والله إن كنت لأرید أن أسألك عن هذا منذ سنة فما أستطیع هیبةً لك).(49)

حمله به ابومطر!

مردى به نام خیثمة بن مشجعه كه كنیه او «ابومطر» بود، نزد خلیفه دوم آمد. خلیفه با تازیانه به او حمله كرد و ابومطر از نزد او گریخت (فحمل علیه بالدِّرة فهرب من بین یدیه). به او گفته شد: چرا فرار كردى؟ پاسخ داد: «وكیف لا أهرب من بین یَدَىْ من یضربنى ولا أضربه; چگونه من از نزدیكى كسى كه مرا مى زند، ولى من نمى توانم او را بزنم فرار نكنم!».(50)

بلاذرى كه این ماجرا را نقل مى كند، علّت حمله عمر را به «ابومطر» نیاورده است!

«بلاذرى» در «أنساب الاشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخى از دیگر مورّخان به نقل از «عمرو بن میمون» درباره كیفیّت برپایى نماز جماعت توسط خلیفه دوم آورده اند: «وكان عمر لا یُكبّر حتّى یستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأى رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّة; برنامه عمر این بود كه پیش از گفتن تكبیرة الاحرام به صف اوّل نگاه مى كرد; اگر مى دید كسى از صف جلو آمده و یا عقب رفته است، او را با شلاّق مى زد (تا در صف قرار بگیرد)».(51)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -