تبلیغات
فاطمییون - رفتارشناسى خلیفه دوم(1)
اللهم عجل لولیک الفرج

رفتارشناسى خلیفه دوم(1)

چهارشنبه 1389/02/1 20:10

نویسنده : عبد الزهرا
از مسائلى كه همواره ذهن جوانان حقیقت جو و پژوهشگران منصف را به خود مشغول داشته، رفتارهاى تند خلیفه دوم است. این بحث از دو نظر حائز اهمیت است; نخست آنكه قرآن كریم از صفات برجسته رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را مهربانى و ملایمت مى داند و تندخویى را از وى نفى مى كند.


از مسائلى كه همواره ذهن جوانان حقیقت جو و پژوهشگران منصف را به خود مشغول داشته، رفتارهاى تند خلیفه دوم است. این بحث از دو نظر حائز اهمیت است; نخست آنكه قرآن كریم از صفات برجسته رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را مهربانى و ملایمت مى داند و تندخویى را از وى نفى مى كند.

(1) دیگر آنكه مهرورزى و محبت مسلمانان نسبت به یكدیگر، در قرآن كریم از ویژگى هاى پیروان محمد(صلى الله علیه وآله) ذكر شده است. آنان در برابر كفّار شدید، محكم و نستوهند; امّا در میان خود مهربان(2)، ولى آنچه در حالات خلیفه دوم در كتب معروف اهل سنّت آمده، نشان مى دهد او تندخو بود و حتّى گاهى نسبت به شخص پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) نیز چنین رفتارى داشت.

طبیعى است كه وجود نمونه هاى فراوانى از این رفتارها كه در كتاب هاى تاریخى و حدیثى آمده، این سؤال را به وجود مى آورد، كه آیا كسى با این روحیه، مى تواند خلیفه رسول خدا شود؟! و آیا مى تواند اسوه و سرمشق سایر مسلمانان قرار گیرد؟
متأسفانه این روحیه در برخى از مسلمانان اثر گذاشته و گروهى از وهابیون تندرو نیز با تندى و خشونت با سایر مسلمانان و هر كس كه هم فكر آنان نباشند، برخورد مى نمایند و حتى با ترور وانفجار و قتل زن و مرد، چهره نامناسبى را از اسلام به دنیا نشان مى دهند.
به نظر مى رسد كه عالمان و اندیشمندان اهل سنّت باید موارد تندخویى هاى خلیفه دوم را مورد نقد قرار دهند و آنها را مربوط به اسلام ندانند و جوانان حقیقت جو را از این تضادّ رفتار خلیفه دوم با رفتار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نجات دهند و همگان را با خُلق و خوى نبوى(علیه السلام)آشنا سازند. در این صورت بخش عمده اى از خشونت ها و تندخویى ها نسبت به مسلمانان دیگر مذاهب، كم مى شود و همه مسلمین در كنار یكدیگر ـ با اختلاف عقاید و سلایق ـ مى توانند قدرت عظیمى را در برابر ستمگران و مستكبران جهان تشكیل دهند و به جاى صرف نیرو در مبارزه با یكدیگر، به همكارى و محبّت روى آورند و توان خود را در دفاع یكپارچه از اسلام و كشورهاى اشغال شده اسلامى مصروف سازند.
 
رفتارهاى تند خلیفه دوم، در چهار بخش مورد بررسى قرار مى گیرد:
1. در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)
2. در ماجراى سقیفه
3. در برخورد با مسلمانان در دوران خلافت
4. در خانواده
در این نوشتار سعى شده است مستند نمونه هاى مورد بحث، از كتب معروف اهل سنّت باشد، تا احتمال اِعمال تعصّب مذهبى كاملا منتفى گردد.
1. در زمان پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)
در تاریخ، رفتارهایى تند از خلیفه دوم در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل شده است; چه تندى هایى كه با دیگران داشت و چه تندى هایى كه در برابر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) انجام مى داد. به چند نمونه اشاره مى كنیم:
 
الف) شكنجه كنیز مسلمانش

ابن اثیر مورّخ معروف در تاریخ خود هنگامى كه از شكنجه شدگان براى اسلام سخن مى گوید و آنها را معرّفى مى كند، از «لبیبه» كنیزى از بنى مؤمّل نام مى برد، كه كنیز عمر بود. درباره او مى نویسد: «أسلمتْ قبل إسلام عمر بن الخطّاب، وكان یعذّبها حتّى تُفتن، ثمّ یدعها ویقول: إنّى لم أدعك إلاّ سآمة; آن كنیز قبل از عمر بن خطّاب اسلام آورده بود; عمر او را شكنجه مى داد كه از دینش برگردد، سپس (وقتى كه خسته مى شد) او را رها مى كرد و به او مى گفت: من تو را رها كردم، چون از زدن تو خسته شدم».(3)

ابن هشام نیز آن را نقل مى كند و مى نویسد: آن قدر عمر او را مى زد كه خودش خسته مى شد، آنگاه مى گفت: «إنّى أعتذر الیك. إنّى لم أتركك إلاّ ملالةً; من عذرخواهى مى كنم (كه نمى توانم بیش از این تو را كتك بزنم) من تو را رها نكردم (و از زدن تو دست نكشیدم) مگر بدلیل خستگى».

آنگاه مى افزاید: ابوبكر روزى آن صحنه را دید، آن كنیز را خرید و آزاد كرد.(4)

ابن كثیر نیز در بحث كسانى كه توسط ابوبكر خریدارى و آزاد شده اند، به همین ماجرا اشاره مى كند.(5)
 
ب) مضروب ساختن خواهر مسلمانش
در كتب سیره و تاریخ هنگامى كه از سبب اسلام آوردن عمر سخن به میان مى آید، داستانى نقل شده است كه در لابه لاى آن روحیه تند وى كاملا روشن است.
هنگامى كه او از اسلام آوردن خواهرش فاطمه و دامادش سعید بن زید مطّلع گشت، به منزل آنان آمد. آنها كه نوشته هایى از قرآن را قرائت مى كردند، با دیدن وى، آن را مخفى مى كنند. به آنها مى گوید: من شنیدم كه شما پیرو دین محمد شده اید. سپس به سوى دامادش سعید حمله مى آورد. خواهرش فاطمه به دفاع بر مى خیزد و عمر چنان او را مى زند كه بدنش را مجروح و خون از آن سرازیر مى شود (فقامت فاطمة لتكفّه عنه فضربها فشجّها...) و پس از آن پشیمان مى شود و آنگاه با دیدن آیات قرآن، اسلام مى آورد.(6)
ج) حمله به ابوهریره و اعتراض به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

در روایتى كه مسلم در صحیح خود نقل مى كند، آمده است: پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) به ابوهریره فرمود: برو و هر كس را دیدى كه گواهى به یگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده.

ابوهریره مى گوید: من رفتم و نخستین كسى را كه ملاقات كردم، عمر بود. سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله) را براى او بازگو كردم. ناگهان وى به من حملهور شد و چنان بر سینه من كوبید كه با نشیمن گاه به زمین افتادم (فضرب عمر بیده بین ثدیى فخررت لإستى); سپس به من گفت: برگرد.

من گریان به محضر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) برگشتم و او نیز از پى من آمد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به عمر اعتراض كرد كه چرا چنین كردى؟ او (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت: «فلاتفعل فانّی أخشى أن یتّكل النّاس علیها...; چنین دستورى را صادر مكن! زیرا مى ترسم مردم بر همین مطلب تكیه كنند و عمل را رها نمایند» ولى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر گفته خود اصرار ورزید.(7)

ملاحظه مى كنید كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى تشویق مردم به توحید، این بشارت را به آنها داد و البته ایمانى كه با باور و یقین باشد، عمل را نیز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا(صلى الله علیه وآله)ایستادگى مى كند، ابوهریره را كتك مى زند و به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به سبب چنین فرمانى اعتراض مى نماید.

د) یورش به سمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)

عبدالله بن اُبى، منافق معروف از دنیا رفت; پسرش آمد و از پیامبر(صلى الله علیه وآله)خواست كه بر پدرش نماز بگذارد. با توجه به اینكه عبدالله به ظاهر مسلمان بود و شهادتین بر زبان جارى مى ساخت و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز هنوز دستور ویژه اى در ارتباط با او و همانند وى دریافت نكرده بود، لذا براى نمازش حاضر شد. در روایتى كه در كتب صحاح اهل سنت، گاه به نقل از عبدالله بن عمر و گاه از زبان خود عمر نقل شده، آمده است كه عمر به سوى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یورش برد و از نماز آن حضرت ممانعت كرد.

مطابق نقل بخارى عبدالله بن عمر مى گوید: «فلمّا أراد أن یصلّى علیه جذبه عمر; هنگامى كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خواست بر عبدالله بن ابى نماز بگذارد، عمر پیامبر را كشید». سپس به او گفت: خداوند تو را از نماز بر منافقین نهى كرده است.

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: خدا مرا مخیّر ساخته و فرمود: «(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ); براى آنها استغفار بكنى و یا استغفار نكنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى، خداوند آنها را نمى بخشد».(8)

اشاره به اینكه نماز من براى او نفعى ندارد.(9) (و براى مصالحى آن را انجام دادم).

مطابق نقل دیگر آمده است: «فأخذ عمر بن الخطّاب بثوبه فقال: تصلّی علیه وهو منافق; عمربن خطّاب پیراهن رسول خدا را گرفت و گفت بر او نماز مى گذارى در حالى كه وى منافق است».(10)

و در نقل دیگر كه خود عمر نقل مى كند آمده است: «وثبتُ الیه...; من به سوى پیامبر پریدم و گفتم چرا بر او نماز مى گذارى؟!» و رسول خدا(صلى الله علیه وآله)تبسّمى كرد و فرمود كنار برو، ولى من همچنان اصرار مى كردم.(11)

او وقتى این ماجرا را نقل كرد، افزود: «فعجبت من جرأتی على رسول الله(صلى الله علیه وآله); من خود از جرأت و جسارتم بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تعجّب كردم!».(12)

این ماجرا در دیگر كتب معروف و معتبر اهل سنّت نیز نقل شده است.(13)

روشن است كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عملى را بدون اذن الهى انجام نمى دهد و هر عمل و سخن و سیره اش منشأ وحیانى دارد، و مسلمانان نیز حقّ اعتراض به عمل و رفتار آن حضرت را ندارند. قرآن كریم مى فرماید: (وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَكُونَ لَهُمْ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِیناً); هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پیامبرش فرمانى صادر كنند، اختیارى در كار خود داشته باشند و هر كس خدا و پیامبرش را نافرمانى كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است».(14)

همچنین مى فرماید: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ); اى كسانى كه ایمان آورده اید! صداى خود را از صداى پیامبر بالاتر نبرید، و در برابر او بلند سخن مگویید، آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند. مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالى كه نمى دانید».(15)

در ماجراى فوق ملاحظه مى كنید كه خلیفه دوم اعتراض خود را تا آنجا ادامه مى دهد كه به سمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) یورش برده، پیراهن او را مى كشد و در برابر سخنان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) همچنان به اصرار خود ادامه مى دهد و خود نیز بعدها از این جسارت و جرأتش شگفت زده مى شود.

هـ) نسبت ناروا به پیامبر(صلى الله علیه وآله)

از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرایى است كه در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اتفاق افتاد. در آن روز كه پیامبر در بستر بیمارى بود و چند روز بعدش رحلت كرد، به حاضران فرمود: «براى من قلم و دواتى حاضر كنید، تا براى شما نامه اى بنویسیم كه پس از آن هرگز گمراه نشوید».

در برابر این خواسته رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عمر گفت: إنّ النبی(صلى الله علیه وآله) غلبه الوجع وعندنا كتاب الله حسبنا; بیمارى بر پیامبر چیره شد (و نمى داند چه مى گوید) و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».

در محضر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شروع به نزاع كردند; عده اى گفتند بگذارید پیامبر نامه اش را بنویسد و بعضى سخن وى را تكرار كردند و پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) به آنها فرمان داد كه برخیزند و بروند و او را تنها بگذارند.

تصور نكنید این داستان خیالى و یا خبر واحد است بلكه با تعبیرات گوناگون در صحاح و مسانید اهل سنت به طور مكرّر نقل شده است و فقط بخارى در شش جا (گاه با تصریح به اسم عمر و گاه به صورت صیغه جمع) و مسلم نیز در سه جا از كتاب خود آن را آورده است.(16)

شما خواننده عزیز چگونه مى توانید این خبر موثّق و معروف را تحمّل كنید و چه تفسیرى مى توان براى آن پیدا كرد، قضاوت را به وجدان هاى بیدار واگذار مى كنیم. (مشروح این ماجرا و اسناد متعدد آن را در كتاب «حدیث دوات و قلم» از همین مجموعه مطالعه كنید).




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -